موضوعات
ضمیمه

قصه تنهایی؛ از كودكی تا جوانی

نویسنده: فاطمه عسگری نیا خبرنگاراستان‌ها
بالاخره 18 ساله شد. سنی که او هم می‌توانست برای خودش آزادانه زندگی کند. خیلی وقت بود چشم‌انتظار این روز به درهای آهنی و بزرگ مرکز نگهداری کودکان بهزیستی خیره شده بود...
1396/07/18
بالاخره 18 ساله شد. سنی که او هم می‌توانست برای خودش آزادانه زندگی کند. خیلی وقت بود چشم‌انتظار این روز به درهای آهنی و بزرگ مرکز نگهداری کودکان بهزیستی خیره شده بود. نوید، پسرک 18 ساله مشهدی، که تا یادش می‌آید خودش را در مراکز بهزیستی دیده است. ساک سیاه و کوچکش را در دست گرفته و نگاه پر از نگرانی‌اش را انداخته است به سر در مركز. در همین مراکز قدم‌های اول زندگی‌اش را با تاتی تاتی‌های مربیان برداشت و به هر رده سنی که می‌رسید باید زندگی با آدم‌های جدیدی شروع می‌کرد. نوزادی و کودکی را در یک مرکز، نوجوانی را در یک مرکز و جوانی را در مرکزی دیگر . هیچ وقت طعم محبت خاله و عمو را تجربه نکرده اما در همه این سال‌ها در خانه‌های بهزیستی خاله و عموهای زیادی بر سرش دست محبت کشیده‌اند. اما همه این محبت‌ها و مهربانی‌ها نمی‌شد آن چیزی که او دنبالش بود. نه تنها نوید که همه بچه‌های مشابه او آرزوی بیرون رفتن از این مراکز را داشتند و 18 سالگی زمان برآورده شدن این آرزوست بدون این‌که هیچ‌کدامشان خبر از زندگی بی‌پشتیبان بیرون داشته باشند.

آرزویی که سراب شد
18 سالگی برای‌ بچه‌های ترخیصی بهزیستی حکم شروع فصل جدید زندگی را دارد؛ زندگی‌ای که هرگز آن را تجربه نکرده‌اند. حسین یکی از این بچه‌هاست. کسی که 18 سال پیش را در یکی از مراکز بهزیستی شهر گرگان سپری کرده است. کسی که چند ماهی بیشتر از خروجش از مرکز نمی‌گذرد اما به قول خودش دیگر بریده است: «اوایل گمان می‌کردم رها شده‌ام و می‌توانم آزادانه مسیر زندگی‌ام را برای خودم انتخاب کنم. اما خیلی سخت است. زندگی در جامعه‌ای که قبل از آن تجربه‌اش نکردی درست است یکسری آزادی‌ها دارد، اما وقتی نگاه به پشت سر خالی‌ام می‌کنم دلم می‌لرزد.»  حسین از روزی که از مرکز بیرون آمده برای کار به هزار و یک جا سر زده، اما حتی پادویی در مغازه هم نیازمند ضامن است. مولفه‌ای که حسین و دیگر بچه‌های بهزیستی از آن برخوردار نیستند. این یعنی این‌که بچه‌های بهزیستی حتی کمترین شانسی برای اشتغال ندارند. احسان خدابخش، جامعه‌شناس می‌گوید: «قشر فراموش شده در جامعه ما بچه‌های بهزیستی هستند. کسانی که هیچ‌وقت نمی‌توانند یک زندگی عادی را برای خود تجربه کنند. کسانی که سال‌های کودکی را با ترحم پشت سر می‌گذارند و سال‌های جوانی را به تنهایی باید زندگی کنند. به تنهایی سقف بالای سر تهیه کنند، سر کار بروند و خدمت سربازی هم انتظارشان را می‌كشد! خیلی از این بچه‌ها طاقت تنهایی را ندارند. به خاطر همین است که خیلی زود جذب گروه‌های آسیب‌دیده می‌شوند.»

دوباره سر راه گذاشته شدیم
کیوان 20 ساله است. جوانی که 2 سالی می‌شود بعد از خروج از بهزیستی تصمیم گرفته برای خودش زندگی مستقلی دست و پا کند، اما همه آرزوهایش را سراب می‌بیند وقتی متوجه می‌شود تنهایی کاری از پیش نمی‌تواند ببرد. «ما در 18 سالگی دوباره سرراه گذاشته شدیم، این بار با قد و بالایی بلندتر و ته‌ریش جوانی!» خنده تلخی می‌کند، تلخ‌تر از تمام سال‌هایی که انتظار 18 سالگی را می‌کشید. هر چند او امروز توانسته در یکی از رستوران‌های شهر برای خودش کاری جور کند، اما همین کار را هم از قبل دروغی که گفته پیدا کرده است: «کسی حاضر نمی‌شد به یک بچه پرورشگاهی کار بدهد. نه اعتمادی بود، نه پشتیبانی. این شد که از یکی از دوستان قدیمی مدرسه خواستم خودش را به عنوان برادرم معرفی کند.»
نمی‌داند آینده‌اش چطور رقم می‌خورد. می‌ترسد؛ به اندازه تمام سال‌هایی که ترس نبود خانواده تنش را می‌لرزاند.

همه در معرض خطر
روایت تلخ قصه زندگی بچه‌های ترخیص شده از بهزیستی را، آن هم در سن و سال جوانی، در همه جای کشور می‌توان شنید. میثم یکی از این بچه‌هاست. پسر 19 ساله‌ای که گرچه از بهزیستی ترخیص شده اما هنوز ارتباطش را با مدیران و کارشناسان این مرکز قطع نکرده است. شیطنت از سر و رویش می‌بارد. می‌گوید از روزی که از بهزیستی ترخیص شده همراه با چند تن دیگر از دوستانش با کمک یکی از خیرین خانه‌ای اجاره کرده‌‌اند و برای خود زندگی مستقلی دارند. جوانی که این روزها نگران دوستانش است. «کسی به ما کار نمی‌دهد. اکثر بچه‌ها در معرض تهدید هستند. خیلی از بچه‌ها وقتی از بهزیستی ترخیص می‌شوند در دام گروه‌های خرید و فروش مواد مخدر می‌افتند. یکی از دوستانم مدتی است گرفتار این قصه شده است.»  میثم خودش بچه تیز و باهوشی است. او می‌گوید: «من همه‌کاری انجام می‌دهم؛ از حمالی در بازار گرفته تا کارگری! به هیچ کس هم نمی‌گویم بچه بهزیستی هستم. اگر بفهمند کسی روی ما حساب باز نمی‌کند.» حرف‌های او را حسین محمدی، کارشناس اجتماعی، تایید می‌کند و می‌گوید: «رها شدن بچه‌های بهزیستی بعد از سن 18 سالگی در جامعه‌ای که هیچ‌شناختی از آن ندارند و نمی‌دانند باید چگونه به تنهایی گلیمشان را از آب بیرون بکشند دغدغه امروز جامعه‌شناسان است.»
او به جای خالی آموزه‌های فنی و حرفه‌ای برای این بچه‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید: «وقتی بچه‌ها از پشت میز و نیمکت‌های مدرسه یکراست به جامعه فرستاده می‌شوند و هیچ‌فکری نمی‌شود که این بچه‌ها قرار است به چه پشتوانه‌ای در جامعه زندگی کنند زنگ خطر آسیب‌های اجتماعی نوپدید در جامعه به صدا درمی‌آید.»

دختران؛ بیشتر در معرض خطرند
رنج بچه‌های بهزیستی وقتی بیشتر دیده می‌شود که قصه به دخترها می‌رسد. دخترهایی که نیازمند حمایت بیشترند تا به سرنوشتی که حنانه در شیراز گرفتارش شد، گرفتار نشوند. دختری که با یکی از بچه‌های بهزیستی در سن 18 سالگی ازدواج کرد اما ازدواجشان دوامی نداشت. «بعد از یک سال جدا شدیم. من خانواده‌ای نداشتم که نزد آنها بروم. مجبور بودم برای خودم یک زندگی جدید دست و پا کنم . به خاطر همین باید تن به هر پیشنهاد ازدواجی می‌دادم. برای بار دوم با یک مرد 55 ساله ازدواج کردم، آن هم به عنوان همسر دومش. همه چی خوب بود تا این‌که خانواده‌اش از زندگی ما خبردار شدند و از آنجا که من هیچ حامی و فریادرسی نداشتم خیلی سریع از زندگی این مرد هم بیرون رانده شدم.»
 او امروز با اندک درآمدی که از کار در یک آرایشگاه دارد زندگی را می‌گذراند اما راضی نیست و می‌گوید کاش بعد از ترخیص از بهزیستی هم می‌توانستیم از حمایت‌های مدیران مراکز بهره‌مند شویم. آن وقت کسی جرات نمی‌کرد به بهانه بی‌کسی با ما این‌گونه رفتار کند. او درد هم‌جنسانش را خوب می‌داند: «درست است پسران هم با سختی‌هایی روبه‌رو هستند اما موقعیت پسران با دختران خیلی فرق می‌کند.»  ترنم بهاری، روان‌شناس، در این باره می‌گوید: «حمایت لازمه زندگی برای یک زن است. وقتی دختران از مراکز بهزیستی ترخیص می‌شوند و در دنیای جدید قرار است یک زندگی را شروع کنند بی‌تجربگی و بی‌پشتوانگی این بچه‌ها عمدتا زمینه شکست آنها را در زندگی فراهم می‌کند . زمینه‌ای که باید در سایه ورود خیرین به عرصه نگهداری این کودکان و حمایت طولانی مدتشان از آنها تغییر کند.»

پول اندک بهزیستی دردی را درمان نمی‌کند
به تنها سرمایه زندگی‌اش اشاره می‌کند، به اندک‌پولی که هنگام ترخیص ته جیبش گذاشتند و گفتند دیگر بزرگ شده‌ای باید برای خودت مستقل شوی. علی جوان 23 ساله‌ای است که این روزها کارش دست‌فروشی کنار یکی از خیابان‌ها در شهر سمنان است. او می‌گوید: «با 5 میلیون تومانی که بهزیستی روز ترخیص به ما داد با چند تا از بچه‌ها یک خانه کرایه کردیم اما هر روز یکی ساز جدایی می‌زند. هر کداممان که جدا شویم بقیه بی‌خانمان می‌شوند. بخشی از این پول را به کسب و کار زدیم. کسی به ما کار نمی‌داد. خودمان برای خودمان آستین بالا زدیم. من از بانه خرده‌ریز می‌آورم و اینجا کنار خیابان می‌فروشم. همین بساط هم گاه به گاه جمع می‌شود.»
جعفر توسلی، جامعه‌شناس، می‌گوید: «تغییر در شیوه تربیت و حمایت از بچه‌های بهزیستی لازمه جامعه امروز است. بچه‌هایی که با اندک‌سرمایه در اختیارشان نمی‌توانند کاری از پیش ببرند، اما اگر همین مبالغ در قالب راه‌اندازی یک کارگاه تولیدی کوچک برای آنها هزینه شود و اشتغال دائم و امن برای آنها ایجاد کنیم خیلی از مشکلات پیش روی آنها حل می‌شود.»‌



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code