موضوعات
ضمیمه

ریزعلی‌ها

نویسنده: فاطمه عسگری نیا خبرنگاراستان‌ها
خبر فوت قهرمان دوران کودکی‌هایمان، همان دهقان فداکار دوست‌داشتنی، در شبکه‌های مجازی همه را برد به سال‌های دور، سال‌هایی که لابه‌لای کتاب فارسی سوم دبستان وقتی قصه فداکاری و قهرمانی‌اش را می‌شنیدیم...
1396/09/14
خبر فوت قهرمان دوران کودکی‌هایمان، همان دهقان فداکار دوست‌داشتنی، در شبکه‌های مجازی همه را برد به سال‌های دور، سال‌هایی که لابه‌لای کتاب فارسی سوم دبستان وقتی قصه فداکاری و قهرمانی‌اش را می‌شنیدیم با وجود این‌که هیچ‌وقت چهره او را ندیده بودیم - چون همیشه با تنی برهنه پشتش در تصویر کتاب به ما بود - دوست داشتیم خودمان را جای او قرار بدهیم. در میان همه شخصیت‌های داستانی کتاب‌های درسی‌مان - از کوکب خانم گرفته تا حسنک و چوپان دروغگو - او تنها شخصیت واقعی کتاب‌هایمان بود. کسی که وقتی از دل این کتاب درسی بیرون آمد پیرمرد ساده‌ای با کلاه شاپو تیره به سر بود که درد و بیماری امانش را بریده بود، اما هر وقت یاد این خاطره 50 ساله‌اش می‌افتاد لبخندی شیرین بر لبانش جا خوش می‌کرد.
قصه قصه همان غروب سرد پاییز است. آذرماه 1340. آن ایام ریزعلی 32 سال بیشتر نداشت. غروبی که در آن ریزعلی از فرط سوز و سرمای شبانه، سر در گریبان، لای کت تیره‌اش فروخمیده بود و با سوسوی نور فانوس کوچکی که در دست داشت راه خانه را در پیش گرفته بود . غرق در افکار و اندیشه‌های کار روزانه بود که صدای ترسناکی از دل کوهستان او را به خودش آورد. کوه ریخته و خط آهن را مسدود کرده بود. ریزعلی وقتی حجم انبوه سنگ‌ها را دید ترس از برخورد قطار با این سنگ‌ها امانش نداد. صدای سوت قطار دلهره او از حادثه تلخی را که از آن هراس داشت، دو چندان کرد. تنش از سرما می‌لرزید اما او لباس از تن درآورد و با نفتی که در فانوس داشت آن را به آتش کشید. مشعل بزرگی که او از لباس تنش ساخته بود تنها علامت هشدار به لکوموتیوران بود. کسی که با تکان‌های شدید سرانجام قطار را متوقف کرد تا جان صدها مسافرش نجات یابد. قطار ایستاد. مسافرانش نجات پیدا کردند تا ریزعلی از آن شب به بعد بشود همان دهقان فداکار کتاب فارسی ما. ریزعلی باز هم در شب‌های سرد پاییز خبرساز شد. این بار با پیاده شدنش از قطار زندگی. اما محال است کسی نام  ، یاد و خاطره او را فراموش کند؛ مردی که سال‌های زیادی الگوی خیلی‌ها شد در فداکاری.

عبدالله هم الگویش ریزعلی بود
قصه ریزعلی سال‌هاست در گوشه و کنار کشور با فداکاری آدم‌هایی که روزی قصه او را پشت میز و نیمکت‌های مدرسه شنیدند تکرار می‌شود. مردمی که ریزعلی را در زندگی‌شان الگو کردند تا هیچ‌وقت در کمک کردن به دیگران تعلل نکنند. «عبدالله ژیانفر» یکی از این اسطوره‌های فداکاری   در جنوب ایران است. خرداد ماه سال 90 بود. در یکی از صبح‌های بهاری و گرم عبدالله مثل هر روز ساعت 5:30 بعد از اقامه نماز از خانه بیرون رفت. هر روز عادت داشت ساعتی را کنار ساحل، دل به صدای دریا بسپارد. آن روز هم راهی ساحل شد. وقتی به ساحل رسید با صدای جیغی که محوطه را پر کرده بود به خودش آمد. وقتی دید دو نوجوان گرفتار در دریا چطور برای نجات خود دست و پا می‌زنند دلش طاقت نیاورد. پیراهنش را از تن درآورد و دل به دریا زد. ابتدا محمد را نجات داد و بعد بهزاد 13 ساله را به ساحل آورد. دست و پای بی‌جان عبدالله دیگر رمقی برای مبارزه با موج‌های سنگین دریا را نداشت تا خود را از آن مهلکه نجات دهد. عبدالله آن روز در دریا جان باخت تا از آن پس مرد فداکار بندرعباسی خوانده شود.

مرد فداکار خرم‌آبادی
تکرار قصه فداکاری مردم در دل حادثه‌های تلخ برای همه شنیدنی است. یکی دیگر از نمونه‌های این فداکاری را سال گذشته آن هم در خرم‌آباد شاهد بودیم. بارش سیل‌آسای باران خرم‌آباد در شامگاه 18 آبان گذشته باعث شد تا سید علی محمدی به مرد فداکار خرم‌آبادی مشهور شود.
قصه از گرفتاری دو دختر دانشجو در سیلاب شروع شد. حادثه‌ای که در آن خیلی‌ها به جای کمک کردن دوربین به دست شدند برای فیلمبرداری و انتشار حادثه در شبکه‌های مجازی. اما سید علی فارغ از هیاهوی دنیای مجازی و سبقت گرفتن از همشهری‌هایش در انتشار این تصاویر، فکر و ذکرش نجات این دخترها بود. خودش درباره حادثه آن شب می‌گوید: «آن شب از خیابان انقلاب به سمت سه‌راه الشتر حرکت می‌کردم. وقتی فهمیدم فردی هنگام بارندگی به کانال سقوط و زیر پل فلزی گیر کرده است، به سمت کانال حرکت کردم. آب بالا آمده بود و چیزی مشخص نبود. دوستان دختر دانشجو وحشت‌زده کمک می‌خواستند. با کمک اطلاعاتی که از دختران دانشجو گرفته بودم زیر پل آهنی رفتم. دختری که زیر پل گیر کرده بود شرایط بدی داشت. بعد از بیرون کشیدن او متوجه شدم نفس نمی‌کشد . شروع به احیایش کردم.»
 بعد از این‌که دختر جوان نفس می‌کشد سید علی او را سوار بر یک خودرو می‌کند تا به بیمارستان برساند اما ترافیک امانش را می‌برد. در شرایطی که حال دختر هر لحظه بدتر و بدتر می‌شود، سید علی طاقت نمی‌آورد، دختر را به دوش می‌کشد و به سمت بیمارستان می‌دود. شاید اگر این مرد فداکار به موقع نرسیده بود نسرین هم مانند فروزان در این حادثه جان می‌باخت.

ناخدای فداکار
قصه فداکاری و از خود گذشتگی ناخدا ظهراب گناوه‌ای هم از آن قصه‌های شنیدنی است. کسی که در پاییز سال 88 جان 22 نفر را نجات داد. صبح روز حادثه هوا خیلی مساعد نبود اما ناخدا کسی نبود که به راحتی بتواند دل از دریا کنده و خانه‌نشین شود. ملودی جنگ صخره و موج‌های دریا در آن روز وحشتاک‌تر از هر روز دیگر به گوش می‌رسید. دریا هم خلوت‌تر از همیشه بود. ناخدا باز هم نتوانست دل از دریا بکند. راهی دریا شد و تورهایش را به آب انداخت. ساعت حوالی 2 عصر بود که 100 کیلو ماهی صید شده او و برادرزاده‌اش روی کفی قایق خودنمایی می‌کرد. امواج هر لحظه سرکش‌تر می‌شد. دیگر دریا جای ماندن نبود. ناخدا تصمیم گرفت به هر ترفندی خود و قایقش را از آن مخمصه نجات دهد. همین طور که قایق را از میان موج‌ها به عقب هدایت می‌کرد بسته‌ای شناور روی آب توجهش را جلب کرد. یک جلیقه نجات بود. کمی آن طرف‌تر دومین جلیقه را دید. هر چه بر تعداد جلیقه‌های نجات افزوده می‌شد، شک او بر گرفتاری اتوبوس دریایی در میان موج‌ها بیشتر می‌شد تا این‌که میان موج‌ها دستی را دید؛ دست ملک‌زاده، ناخدای اتوبوس دریایی. کسی که با موج‌ها می‌جنگید برای پیدا کردن راهی به ساحل و کمک‌خواهی از مردم برای نجات مسافرانش. ناخدا ضهراب و ملک‌زاده با هم به سمت مسافران شناور اتوبوس روی آب رفتند . قایق ناخدا تنها ظرفیت 6 نفر را داشت. ابتدا زخمی‌ها را سوار قایق کرد و بعد یکی‌یکی دیگر مسافران شناور را. قایق 6 نفره او ابتدا 12 مسافر را در دل خود جای داد و بعد کم‌کم تعداد مسافران به 20 نفر افزایش یافت. لب تا لب قایق پر از آب بود اما هنوز سه مسافر دیگر روی آب شناور بودند؛ یکی مرده و دو تای دیگر زنده. ناخدا نمی‌توانست دل از آنها بکند. گرچه تلفن همراهش در ابتدا او را یاری نمی‌کرد اما در آخرین ثانیه‌ها او توانست تماسی را با چابهار برقرار کند و کمک بخواهد. بعد از تماس خیالش آسوده شد. جلیقه نجاتی به مسافران زنده داد و اطمینان داد که نجات می‌یابند. بعد از تماس او نیروهای کمکی از راه رسیدند و مسافران نجات پیدا کردند تا در کنار نام دهقان فداکار حالا نام ظهراب رستمی به عنوان ناخدای فداکار به ما درس فداکاری دهد.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code