موضوعات
ضمیمه

رنج و ملال هم‌ولایتی‌های زال

نویسنده: فاطمه عسگری نیا خبرنگاراستان‌ها
سام نریمان‏ امیر زابل بود و سرآمد پهلوانان ایران؛ کسی که فرزندی نداشت و سال‌های درازی می‌شد که در حسرت فرزند بود تا این‌که همسرش پسری به دنیا آورد زیبا‌روی. موهای کودک جملگی سفید بود...
1396/07/17
سام نریمان   امیر زابل بود و سرآمد پهلوانان ایران؛ کسی که فرزندی نداشت و سال‌های درازی می‌شد که در حسرت فرزند بود تا این‌که همسرش پسری به دنیا آورد زیبا‌روی. موهای کودک جملگی سفید بود و کسی جرات گفتن این خبر را به سام نداشت تا این‌که سرانجام دایه‌ای بعد از یک هفته نزد پهلوان رفت و گفت: ‌«پس پرده تو در ‌ای نامجوی/ یکی پور پاک آمد از ماه‌روی»«تنش نقره سیم و رخ چون بهشت/ برو بر نبینی یک‌اندام زشت»«از آهو همان کش سپیدست موی/ چنین بود بخش تو ‌ای نامجوی». او تنها عیب این کودک را موهای سپیدش اعلام کرد، خبری که سام را سراسیمه به سمت شبستان کشاند تا بعد از دیدن بچه، ناله و زاری‌اش به درگاه خدا شروع شود که از پس کدامین گناه این فرزند به او عطا شده است؟ فرزندی که از سوی او مورد بی‌مهری قرار گرفت و از سوی پدر بچه دیو خطاب شد. کودکی که قستمش زندگی با سیمرغ شد تا روزی که سام هم موهایش مانند فرزند سپید شد و بعد از دیدن خوابی به دنبال زال گشت تا او را پیدا کرد. گرچه زال در میان قصه‌های شاهنامه با خواب سام و پیدا کردن زال، پایانی خوش داشت اما رنج زال بودن و مشکلات زال‌ها در سرزمین پدری زال یعنی همان سیستان هنوز که هنوز است وجود دارد. رنجی که در هیچ کتاب و شاهنامه‌ای نیامده است.

اسپید‌سرها
وارد مغازه کوچک و در هم برهمش می‌شود. وقتی صدایش می‌زنیم از پشت اجناس تلنبار شده روی هم خود را به پشت دخل می‌رساند. قاب عینک قهوه‌ای رنگ روی صورت سفید از موی سر و چشم و ابرو، در نگاه نخست، تصویر پیرمردی را کلیشه می‌کند برای چشم و ذهن که سعی می‌کند از پشت قاب عینک کاچوئی‌اش به مشتری خوشامد بگوید. آنها در میان اهالی سیستان به زالی‌ها مشهورند. البته خودشان خیلی دل خوشی از این رسم و آوازه ندارند: «زال به پیرزن سپید موی می‌گویند. وقتی مردم، ما را زال خطاب می‌کنند حس خوبی نداریم.»
 با همان لهجه بلوچی از زندگی گروهی زال‌ها در خیابان مولوی شهر سیستان خبر می‌دهد و می‌گوید:‌ «در این خیابان راه بروی می‌توانی « اسپید‌سر»‌های زیادی را ببینی.» خودش حدس می‌زند واژه‌هایش برایمان غریب باشد. حرفش را کامل می‌کند و می‌گوید: «‌اسپید سر همان موی سر سفید‌ است که در زبان بلوچی به این نام خوانده می‌شوند. مردمانی که در محله‌های جنگی زهی و قلندرزهی زندگی می‌کنند.»

زندگی سخت زال‌ها
پیرمرد با پوستی چروکیده و دست‌های خشکیده کودکان اسپید سر را گرد خود نشانده است. هر کدام مشغول کاری هستند. یکی اسپند می‌فروشد و دیگری فرفره‌های چوبی. صحبت از زال و زال بودن که می‌شود درد دلش را با شاهنامه برایمان باز می‌کند و می‌گوید: ‌«حکایت ما هم حکایت زال است که بی‌خبر از رنگ مو در دل کوه رها شد. ما هم قصه‌مان همان قصه است منتها به شکل و شمایل دیگری. گویا از میراث زال و شاهزادگی‌اش باید همین طرد شدنش از سوی دیگران به ما می‌رسید.»
پیرمرد با سوادی است اما رنج زال بودن دل و دماغش را برده است. از کودکی تا امروز که پیرمردی کهنسال شده زالی برای او آیینه دق در زندگی شده است. دردی که حالا نوه‌هایش هم بدان گرفتار شده‌اند.

شغل به ما نمی‌دهند، چه رسد به زن
زال بودن و دردسرهایش پیر و جوان نمی‌شناسد. عثمان یکی از جوان‌های شهر است. کسی که درس خوانده به امید پیدا کردن کار و کسبی که در شانش باشد، اما هرگز نتوانسته در آزمون استخدام‌ها به خاطر زال بودنش نمره‌ای قابل قبول دریافت کند. «همه ظاهر ما را می‌بینند. هر چند در این ظاهر نقص جسمی به چشم نمی‌خورد اما محکوم می‌شویم به سپیدی مو. دردی که این روزها درد گرانمان شده. جوان‌هایی مثل من نه شانس اشتغال دارند نه ازدواج . نگاه که کنی همه زال‌ها یا دستفروش شدند در این نقطه یا آنها که خیلی بخت با جیبشان یار بوده است شغل آزادی برای خود دست و پا کرده‌اند.» اکثر این زال‌ها قصه‌های شاهنامه و رنج زال را از حفظ هستند. عثمان هم یکی از آنهاست که این بیت را می‌خواند: «چو فرزند را دید مویش سپید/ ببود از جهان سر‌به‌سر ناامید»؛ این بیت شرح حال همه زال‌هاست از اندوه رفتارهایی که هنوز بخشی از فرهنگ جامعه کشور ماست. همه از زال فقط سپیدمویی‌اش را یادشان هست. کسی پدر رستم بودنش را به یاد نمی‌آورد.» او از جنبه منفی نام زال بر اسپید‌سر‌ها برایمان می‌گوید، از واژه‌ای که یادآور نگاه‌های تلخ به این افراد است.

‌ زنان زال ‌ازدواج نمی کنند
درست است ازدواج یکی از دغدغه‌های این مردان است اما باز راه برای آنها بازتر از زنان است. اما در سیستان زنانی که زال هستند هرگز نمی‌توانند در کنار موی سپیدشان رخت سپید عروسی را هم ببینند. این را کلثوم می‌گوید. دختر 45 ساله‌ای که همراه خواهرش لیلا سال‌هاست تنها زندگی می‌کنند: «من و خواهرم هر دو اسپید‌مو هستیم و کسی حاضر نیست با دختری چون ما ازدواج کند. همه معتقدند ما مانند پیرزن هستیم.» کلثوم و لیلا امیدی برای زندگی آینده خود ندارند، هر چند این روزها چشم‌های لیلا هم دیگر خوب نمی‌بیند تا بتواند مانندگذشته پای دار قالی بنشیند و برای کسب درآمد رج به رج ببافد. کلثوم می‌گوید: «از بین هزار نفر شاید یک زن زال فرصت ازدواج پیدا کند. به گفته او، ازدواج دختران 14 ساله با پیرمردهای 60 ساله به بهانه زال بودن انصاف نیست.»

ورود به اجتماع برابر است با شروع مشکلات
حسین محمدی یکی از دانشجویان دوره کارشناسی ارشد است. جوانی که جزو سفیدسران است. او می‌گوید: «تجربه نشان داده هر چه افرادی مثل ما بیشتر وارد جامعه شوند مشکلاتشان هم به همان نسبت بیشتر و بیشتر می‌شود. در جامعه‌ ایرانی هیچ‌قانونی از ما حمایت نمی‌کند و همین باعث شده افرادی مثل من از دوران کودکی به تنهایی و گریز از جامعه محکوم باشند.» به گفته او، نام علمی این بیماری آلبینو است و مبتلایانش به خاطر تمایزات بسیار در ظاهر و مشکلات بینایی همواره مجبور به کناره‌گیری از مردم هستند و این مشکلات با اولین قدم‌هایی که به سمت مدرسه می‌گذارند شروع می‌شود. به گفته محمدی، گرچه زال‌ها و اسپید‌موها در شهری مثل زابل، بنا به سابقه آن در داستان شاهنامه، برای خیلی از مردم این منطقه عادی هستند اما در دیگر شهرها این فرهنگ وجود ندارد: «اسپیدموهای زابل می‌توانند برای دفاع از خود دست به دامن افسانه‌ها شوند اما این رویکرد در شهرهای دیگر رویکرد عام نیست و ما مبتلایان به آلبینو باید با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم کنیم.»

آمار دقیقی از زال‌ها نداریم
هرچند مردم خاش می‌گویند حدود چند هزار نفر مبتلا به آلبینیسم در این شهر زندگی می‌کنند اما آمار دقیقی از این افراد در اختیار بهزیستی استان سیستان و بلوچستان قرار ندارد. به گفته علی بهروزوند، از مردم‌شناسان زابلی، از هر پانصد نفر ساکن شهر خاش یک نفر با این عارضه درگیر است. محمدرضا سرلاوانی، مدیرکل بهزیستی استان سیستان و بلوچستان، هم در این باره می‌گوید: «از آنجا که این افراد جز کم‌بینایی و نابینایی مشکل خاص دیگری ندارند، نمی‌توانیم برای آنها بانک اطلاعاتی خاصی در نظر بگیریم، چون معلولیت دیگری ندارند.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code