موضوعات
ضمیمه

اسب‌ها و آدم‌ها

نویسنده: مهردادموسوی خوانساری خبرنگاراستان‌ها
آفتاب چشمتان را نمی‌زند اگر دست‌ها را سایبان دیدگان قرار دهید و بر فراز ستون‌های تخت جمشید سر اسبان شاخداری را تصور کنید...
1396/07/19
آفتاب چشمتان را نمی‌زند اگر دست‌ها را سایبان دیدگان قرار دهید و بر فراز ستون‌های تخت جمشید سر اسبان شاخداری را تصور کنید که روزگاری پیکره عظیم این کاخ هخامنشی را بر پشت خود حمل می‌کرده‌اند. اسب برای ایرانیان باستان جایگاه ویژه‌ای داشته. این حیوان تیزپا نه فقط وسیله‌ای برای طی مسافت‌های طولانی و انتقال پیام بین شهرها بوده بلکه همراه و همپای ایرانیان در رزم و بزم نیز بوده است. افسانه‌های ایرانی همواره با همراهی انسان و اسب شکل گرفته تا جایی که بعضی از این اسب‌ها شهرتی بیش از سواران خود کسب کرده‌اند.

اسب‌های افسانه‌ای
از یکهزار و سیصد و شصت سال قبل از میلاد کتیبه‌ای ارزشمند درباره پرورش اسب‌های آریایی در ترکیه امروزی به خط میخی کشف شده که به اسب‌نامه شهرت دارد. بیش از این دست‌کم نام دو اسب افسانه‌ای از ایران باستان دهان به دهان می‌چرخد. «رخش» اسب رستم و «شبدیز» اسب محبوب خسروپرویز. هرچند از رخش مشهور شاهنامه اثر و نشانه ملموس تاریخی جز شاهنامه باقی نمانده اما شبدیزِ خسرو‌پرویز قرن‌هاست که به صورت پیکره‌ای در طاق بستان جاودانه شده است. در افسانه‌ها آمده که از شدت علاقه‌ای که خسروپرویز به اسبش داشته وقتی شبدیز روی در نقاب خاک می‌کشد، اطرافیان شاه نگران تبعات رسیدن این خبر به شاه بوده‌‌اند که «باربد»، رامشگر مشهور دربار خسروپرویز، گره کور ماجرا را باز می‌کند. او در مجلسی با حضور شاه، نوایی مشهور به نام شبدیز را می‌سراید و می‌نوازد و ضمن آن مرگ اسب محبوب را به اطلاع شاه می‌رساند . .یک اسب تاریخ‌ساز دیگر هم در دوره هخامنشی بوده که به روایت هرودوت رسماً تاج شاهی را بر سر داریوش کبیر می‌گذارد. هنگامی که داریوش به همراه هفت یار خود عزم برانداختن حکومت گئوماته مغ را می‌کند برای تعیین پادشاه بعدی باهم قراری می‌گذارند. دکتر پرویز رجبی به نقل از هرودوت می‌نویسد: «هفت‌تنان بنا را بر این گذاشتند تا به هنگام فلق بیرون از شهر بر اسب نشینند و اسب هر یک که زودتر شیهه کشید به شاهی برگزیده شود و به شهسواری در آید. داریوش که مهتری خوش‌اندیشه به نام «اوبَرَه» داشت از او خواست تا یاری‌اش کند. مهتر شب‌هنگام مادیانی را که مهرش در دل اسب داریوش بود در گذری بیرون از شهر بست و آنگاه اسب داریوش را با چند بار بر گرد او چرخاندن برانگیخت. پگاه روز بعد هنگامی که یاران را گذر به نزدیکی محل مادیان افتاد ناگهان اسب از پیش انگیخته داریوش شیهه برکشید. بی‌درنگ یاران داریوش از اسب به زیر آمدند و زانوی فرمانبرداری زدند».

اسب‌های صفاهان
اسب آنقدر جایگاه ویژه‌ای در ایران داشته که نام یک شهر از آن مشتق شده. اسپاهان، اسپادانه یا سپاهان، نام‌های قدیم اصفهان هستند که گفته می‌شود ریشه در نام اسب (اسپ) دارد. ظاهرا در دوره ساسانیان شهر قدیم جی که بعدا تبدیل به اصفهان امروزی می‌شود، پایگاه اسواران یا شهسواران و سلحشوران ایرانی بوده که در ایران مرکزی مستقر شده بوده‌اند. هرچند اسناد محکمی در این زمینه وجود ندارد اما به مدد گزارش‌های زنده و مستقیم سفرنامه‌نویسان اروپایی در عصر صفوی، به خوبی از چند و چون مناسبات اسب‌ها و آدم‌ها در این دوره آگاهیم. شاهان صفوی به ویژه شاه عباس سوارکار قابلی بوده و بیشتر تفریحاتش سوار بر اسب شکل می‌گرفته. میدان نقش جهان نماد بارز این ماجرا است. در فضای وسط میدان که زمین چوگان صفوی بوده، اسب‌ها و سوارکاران چیره‌دستشان، تکاپوی نفس‌گیری برای پیروزی در بازی چوگان داشته‌اند. شاردن هم از مقبره‌ای عجیب در محله‌های قدیمی اصفهان در دوره صفوی یاد می‌کند به نام قبر غزال: «نزدیک آنجا گوری به ارتفاع سه پا، پوشیده از سنگ وجود دارد که آن را قبر غزال می‌گویند. این گور یکی از اسبان شاه عباس کبیر است که چون بادپا و آتش‌نعل و پرتوان بود شاه به او علاقه بسیار داشت. اسم این اسب غزال بود، ... غزال اسبی عربی و بی‌مانند بود، و به امپراتور عثمانی تعلق داشت.به شاه عباس گفته بودند که یال این اسب مثل ابریشم لطیف است، و به گاه پویه چنان تند می‌دود که هیچ‌کس نمی‌تواند دست و پایش را ببیند. از این‌گونه سخنان چندان به شاه گفتند که سخت به داشتن آن مایل شد».  شاردن در ادامه داستانی پلیسی تعریف می‌کند که طی آن اسب عثمانی را برای شاه صفوی می‌ربایند و به ایران می‌آورند.

اسب‌های طلاپوش
اسب برای صفویه آنقدر مهم بوده که اصطبل‌هایی از طلا و نقره برایشان فراهم کند. در همسایگی عالی‌قاپو در ضلع غربی میدان نقش جهان، پیش از این‌که تیشه ظل‌السطان ریشه‌اش را بکند، کاخی به نام تالار طویله وجود داشته که شاه سلیمان در آن تاج‌گذاری کرده است. نام این کاخ از این‌رو طویله بوده که ظاهرا پیش از آن‌که عمارتی در آن ساخته شود، اصطبل شاهنشاهی در آن واقع بوده است. اصطبلی با نرده‌ها و زین و یراق‌هایی از طلا و جواهر. شاردن می‌نویسد: «...در موقع جشن‌ها و پذیرایی سفرا بهترین اسب‌های سلطنتی را برون می‌آورند و زین و یراق‌های طلا و جواهرنشان به آنها می‌زنند و زین‌ها را از پارچه‌های جواهرنشان می‌‌پوشانند ...آلات و اسباب طویله، مانند زنجیر و میخ و سطل و قشو و چکش و غیره را که از طلای خالص ساخته‌اند، پهلوی هر اسب جا ‌می‌دهند. این طالار طویله صد و چهار پا طول دارد و بیست و شش پا عرض و بیست و پنج پا ارتفاع و آن ‌را تماما از چوب ساخته‌اند و بام آن مسطح است و طاق آن را به خاتم‌کاری مزین کرده‌اند و روی ستون‌های چوبی قرار گرفته که منقّش و مذهّب است... مجموعه این بنا را طالار طویله می‌نامند و وجه تسمیه آن از همین‌جاست که در مواقع جشن، اسب‌های سلطنتی را برای نمایش جلوی آن به آخورها می‌بندند». این هم از طنز روزگار است که اسبی در همین دوره صفوی ناخودآگاه باعث غنی شدن دیوان شعر حزین لاهیجی می‌شود. از زبان خود حزین این ماجرا خواندنی است:«...جوش بهار و خرمی روزگار بود با جمعی یاران خود به صحرا رفتم و اسپ تاختم اسپ در دویدن بیفتاد و استخوان دست راست من کوفته شد و تا یک سال به صلاح نیامد و استادان ماهر معالجه‌ها می‌کردند و رنجی صعب کشیدم و پس از چندی که وجع تسکین یافته بود همچنان بیکار و بارِ گردن بود چون خوی به نوشتن داشتم قلم به دست چپ گرفته ... در آن مصیبت و اندوه شعر بسیاری گفته‌ام...».



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code