موضوعات
پرند

بیماری‌های تاریخ‌ساز

نویسنده: مهردادموسوی خوانساری خبرنگاراستان‌ها
حالا که این خط را نوشتم، شب 18 شهر جمادی‌الاول 1307 اوائل جَدی است، در بالاخانه اندرون طهران روی صندلی نشسته‌ام، الحمد الله مزاجاً صحیح هستم، لیکن به شدت زکام هستم، تمام مردم ناخوش و زکام هستند...
1396/07/29
«حالا که این خط را نوشتم، شب 18 شهر جمادی‌الاول 1307 اوائل جَدی است، در بالاخانه اندرون طهران روی صندلی نشسته‌ام، الحمد الله مزاجاً صحیح هستم، لیکن به شدت زکام هستم، تمام مردم ناخوش و زکام هستند، دندانم چند روز پیش درد می‌کرد، حالا الحمد الله خوب شده است، اما 17 روز است که از بواسیر خون می‌ریزد، هنوز بند نیامده است. برف زیادی دیروز آمده است، تمام دنیا سفید است، الحمد الله تعالی حالا پنجاه و هشت سال داریم...». این یادداشت ناصرالدین شاه در حاشیه عکس سالتکوف، نقاش روسی است که امروزه پس از یکصد و سی و یک سال ارزش تاریخی پیدا کرده است. اما این یادداشت سوی دیگری نیز دارد. بیماری‌های زیادی در تاریخ ایران دامنگیر مردم بوده و بعضی از آنها به مثابه یک ماشین مرگبار شهرها و روستاهای زیادی را به ویرانی می‌کشانده است. اما امراضی نیز بوده که شاید در نگاه اول اهمیت چندانی نداشته اما همین بیماری‌های ساده گاهی مسیر تاریخ را عوض کرده است.

کم‌اهمیت، اما تاریخ‌ساز
شاید باور نکنید اما بیماری قولنج روده مسیر تاریخ ایران را در دوره صفاریان اساساً عوض کرده است. یعقوب لیث صفاری یکی از حاکمان ایرانی‌نژاد بود که در قرن سوم ه.ق عزم بغداد کرد. او قصد داشت خلافت عباسیان را ریشه‌کن کند. بنابراین با ساز و برگ نظامی فراوان راهی بغداد شد اما در دزفول بیماری قولنج روده عود کرد و سپاه را از حرکت بازداشت. در تاریخ حبیب‌السیر آمده است: «اطباء نیز هرچند مبالغه کردند که علاج این مرض منحصر به حُقنه است قبول نفرمود». یعقوب تن به درمان این مرض نمی‌دهد.
 بدین ترتیب یعقوب در روز دوشنبه دهم شوال سال 265 ه.ق در تیرماه در شهر دزفول از دنیا می‌رود. شاید اگر او به این مرض دچار نمی‌شد خلافت بغداد چهارصد سال زودتر از حمله هلاکوخان مغول سقوط می‌کرد و تاریخ ایران مسیری دیگرگونه می‌یافت.  عارضه کم‌اهمیت خون‌دماغ نیز جان یکی از مهم‌ترین حکمرانان تاریخ ایران را گرفته است.
طغرل سلجوقی که به یک اعتبار پایه‌گذار سلسله سلجوقیان بوده در هفتاد سالگی از شدت همین خون‌دماغ جان می‌سپارد. او که در ربیع‌الاول 455 ه.ق در شهر ری بیمار می‌شود، در هشتم رمضان همین سال فوت می‌کند.  خیلی پیش از او یکی دیگر از مهم‌ترین حاکمان آل بویه یعنی عضدالدوله دیلمی به بیماری صرع دچار بوده. چنانکه وقتی او درجمادی‌الثانی سال 370 ه.ق از بغداد به ایران آمده بود بیماری‌اش عود می‌کندو مجبور می‌شود به
بغداد بازگردد.
 ابوشجاع می‌نویسد: «چون به میان راه حلوان و کرمانشاه رسید، بیماری‌ای که پیش‌تر داشت بدو بازگشت و چنان از مردم دوری کرد که یاوه‌سرایی مردم و پریشانی بالا گرفت». همین بیماری عصبی شاه دیلمی را گاهی وادار به کارهای غیر منطقی و خشن می‌کرد.  یکی دیگر از شاهان دیلمی نیز یک شب تا دم مرگ پیش می‌رود. ابن مسکویه در کتاب تجارب‌الامم می‌نویسد که معزالدوله دیلمی یک شب به درد عجیب و کشنده‌ای دچار می‌شود تا اینکه در سحرگاه ریگی از او دفع می‌شود و نجات می‌یابد. به قول دکتر باستانی پاریزی این مدرک محکمی است درباره اینکه معزالدوله سنگ کلیه داشته است.

بیماری مزاحم همیشگی
تاریخ بیهقی گزارشی مهم از یک بیماری تاریخ‌ساز در اواخر دوره سامانیان به دست می‌دهد. بغراخان پدر قدرخان در ربیع‌الاول 380ه.ق به بخارا آمده و از دولت رو به افول سامانی حمایت می‌کند: «... از خزائن سامانیان مال‌های بی‌اندازه و ذخائر نفیس برداشت. پس نالان شد به علت بواسیر و چون عزم درست کرد که به کاشغر باز رود، عبدالعزیز بن نوح بن نصرِ سامانی را بیاورد، و خلعت داد و گفت شنیدم که ولایت از تو به غصب بستده‌اند، من به تو باز دادم که شجاع و عادل و نیکوسیرتی دل قوی‌دار و هرگاه که حاجت آاید من مدد توام. و خان بازگشت سوی سمرقند و نالانی بر وی آنجا سخت شد و فرمان یافت(درگذشت)».  بدین ترتیب بغراخان هرگز قادر به حمایت از دولت ضعیف سامانی نمی‌شود و خورشید دولت غزنوی کم‌کم طلوع می‌کند. اگر بغراخان در اثر این بیماری از پای نمی‌افتاد هرگز سرداران ترکی به نام البتکین و سبکتکین نمی‌توانستند عرض اندام کنند و سلسله غزنویان شکل گیرد. همین بیماری در دوره نادرشاه افشار هم نقش ویژه‌ای بازی می‌کند. اگر از این زاویه به تاریخ نگاه کنیم به قول دکتر باستانی پاریزی: «بسیاری از گرفتاری‌هایی که مردم ایران در زمان نادر بدان دچار شده‌‌اند به خاطر اوقات تلخی‌هایی بوده که نادر در اثر این بیماری مزاحم بد اُقور به خرج می‌داده است». ظاهرا نادرشاه از بیماری‌هایی نظیر یبوست سخت، انسداد کبد و خشکی دهان در اثر استسقا رنج می‌برده است. بازَن، پزشک مخصوص نادرشاه گزارش دست اولی از تاثیر این بیماری‌ها بر شخص شاه مخابره می‌کند: «روزی به اقتضای حال پادشاه، من او را مسهلی داده بودم، سرمای سختی بود و بادِ سردی به شدت می‌وزید... من از نادر استدعا کردم که در چادر خود بماند و بیرون نرود ولی او که اطاعت امرهای خود را از دیگران توقع داشت هرگز خود را مطیع کسی نمی‌دانست...پس سوار شد و مدتی دراز تاختن و گردش کرد. پیش از آن که دوا اثر خود را ببخشد از حرکتِ اسب و سردی هوا و فزونی خستگی در مزاجِ او انقلابی پیدا شد، اندکی خونِ بواسیری از او رفت چنانکه به وحشت افتاد. طبیبان مرا تهمت زدند و گفتند من داروی زیان‌آوری به او خورانده‌ام که روده‌های او را سوزانیده است!... پس مرا احضار کرد. چون در آمدم با چشمانی که آتش خشم از آن می‌بارید در من نگریست و درد خود را از من دانست و لیکن باز آن را به من شرح داد. من بی‌احتیاطی او را به رویش کشیدم و به او فهمانیدم که خبط کرده و خود را به هوای سرد داده است و در عین حال او را داروی مسکنی دادم که حدّت روده‌هایش را آرام کرد... این کامیابی لطف او را دوباره به سوی من معطوف گردانید و اسب گرانبهایی را که خود غالباً سوار می‌شد به من بخشید و نیز چندی بعد که یکسر بهبود یافت سیصد تومان به من داد...». باستانی پاریزی معتقد است که عود کردن بیماری نادرشاه در کرمان خشم شاه را بر می‌انگیزد و طی چالشی که در آنجا داشته مناره‌ای از سر یکصد و هفتاد و نه نفر از شهروندان کرمانی درست می‌کند.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code