موضوعات
مازندران

شهر ماند و هزار زخم انگار

نویسنده: شعبان کرم دخت شاعر
1396/08/24
زلزله، باز زلزله، این بار، زلزله با خرابی بسیار
مثل بغض غریب و سنگینی، بر سر روزگار شد آوار
کوچه خاموش ماند و شهر گریست، خانه‌ای روشن از تماشا نیست
ریخت در جان این و آن ناگاه، زلزله این صدای جان آزار
هرچه آیینه بود ریخت، شکست، ماه از آسمان به خاک افتاد
بوی پاییز منتشر شده است، دشت خالی شد از شکوه بهار
آه، شهری مزار شد این جا، چشم‌ها داغدار شد این جا
هرچه دل سوگوار شد این جا، چقدر کار وبار شد دشوار
آه، میخانه سوت و کور شده‌ست، خالی از لذت حضور شده ست
چقدر قبر جفت و جور شده‌ست، آه، از آن همه سر و دستار
آه! دیگر چراغ روشن نیست، خانه خالی‌ست، شهر متروکه‌ست
ریخت بر خاک، خاک بی‌حاصل، هرچه آیینه از یمین و یسار
آه، از آن کوچه‌ای که تا دیروز، کودکانش ترانه می‌خواندند
آه، از آن خانه‌ای که تا دیروز، بود لبریز آخرین دیدار
کوچه آیینه بود، روشن بود، کوچه لبریز از شکفتن بود
آه، از آن زندگی، از آن لبخند، خانه‌ای ماند بی درودیوار
نه چراغی ست، نه تماشایی، نیست امروز و نیست فردایی
شهر ماند و ترانه ای غمگین، شهر ماند و هزار زخم انگار
شهر زیبایی فراوان داشت، خانه هایی درست، درمان داشت
کوچه ها ماه داشت، سامان داشت، اینک اما گرفت رنگ غبار
هرکه بینی ز «ناله نال» شده‌ست، هرکه بینی ز «مویه موی» شده ست
ماه در پشت ابرها گم شد، چهره‌ی آفتاب شد خون بار
گیسوان، گیسوان خاک آلود، چشم‌ها، چشم‌های بارانی
دست‌هایی که دفن شد ناگاه، در دل خاک، در شبی بیدار



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code