موضوعات
مازندران

«فدایی»؛ فنا در عشق و فدا در معرفت

نویسنده: سجاد زلیکانی کارشناس ارشد مطالعات معماری ایران
14 قرن از وقوع حادثه‌ای جان‌سوز و جان‌کاه می‌گذرد که وصفش را در سطر سطر کتاب ها خوانده‌ایم و نقلش را سینه به سینه شنیده‌ایم....
1396/07/18
 14 قرن از وقوع حادثه‌ای جان‌سوز و جان‌کاه می‌گذرد که وصفش را در سطر سطر کتاب ها خوانده‌ایم و نقلش را سینه به سینه شنیده‌ایم. 14 سده از جور و جفا بر انسان‌هایی می‌گذرد که همان وصف‌ها و نقل‌ها در تشریح آن قطره‌اند در برابر دریا. نزدیک به 1400 سال از خروشِ ندایی در «سرزمینِ بلا» می‌گذرد که گویند «هَل مِن ناصرٍ یَنصُرنی»اش کماکان ساری و جاری است.
فریادی که نقل است برای شرافت و کرامت انسان‌ها سر داده شد؛ فریادی سر داده شد تا در نهایت «سری داده شود» در راه هدایت به سوی سعادت. اما این بانگِ نایِ خوش‌ثمر در گوشِ جانِ کدامین بشر قابل فهم و تشخیص است؟ حلاوت این خروشِ دلکش را چه کسی مفتخر به چشیدن است؟ کیست که پس از گذشت هزار و اندی سال، گوشِ نهادش، طنین آن نوایِ یاریِ برآمده از حق و حقیقت را بشنود؟
اگر بنشینیم و با وجدان و ضمیر پنهان خود خلوت کنیم و در این پرسش تأمل کنیم، درخواهیم یافت که برای شنیدن آن بانگِ خوش‌الحان، جان و روانی پاک نیاز است و این تنها از جان و روانِ پاکان و نیکان برخواهد آمد. همان‌ها که درِ مسجد و دِیر و صومعه می‌زدند و ندایی از درون پاسخ می‌داد: «درآ درآ که تو هم از آنِ مایی». همان‌ها که ساکنان حرمِ سترِ عفافِ ملکوت با آنان باده مستانه زدند.
باید پاک و تطهیرشده باشی تا خروش غیب را بشنوی؛ باید واله و شیدا باشی تا شام و سحر، از آن بانگ، بوی وفا استشمام کنی و طعم شِکرش را بچشی. باید روحی صاف و زلال داشته باشی تا از درون پاسخت دهند که درآ، زیرا از آنِ مایی. باید غرقه در معرفت الهی باشی تا ساکنان ملکوت تو را به بزم خویش دعوت کنند. کسی را می‌شناسم که این‌گونه بود: «میرزا محمود فدایی». فدایی فنا در عشق و فدا در معرفت شد تا «فدایی»اش خوانیم. هم‌او که در قسمتی از دیوانش، شرح خوابی را بیان می‌کند که منادی‌ِ فریادِ «هَل مِن ناصرٍ یَنصُرنی» او را «فداییِ خود» خواند و چنین لقبی را بر وی نهاد:
دیدم شبی به خواب که در دشت کربلا    تنـهـا سِتــاده بــود شــهِ مُلــکِ ابتـــلا
نه قاسم شهید و نه عبـاس صف‌شکن    نه اکبـــر جــوان و نه عثمــان بـاوفـــا...
آن‌جـا ستـاده بود حبیبِ مظــاهــری    چون تیر یک‌زبان و به قد چون کمان دوتا...
ناگـاه سپـاه ظلم به شه حملـه‌ور شدند    افتـــاد نـونـهــالِ ریـاضِ علـــی ز پــا
آن دَم من و حبیب نهـادیم از خلـوص    سـرهـا به روی پاش کـه یعنی تـو را فـدا
مـا را ز تـن بـُرید یکی زان سپـاه سر    بگـذاشتـش بـه سینـه مـا از ســرِ جفــا
کردی اشاره شـاه که اینم فدایی است    بنمود این لقب به من آن شاهِ دین عطـا...
او کسی بود که پیام رسیده از آن‌سو را شنید؛ پیامی که او را به سوی خویش فراخواند و او نیز حیران و متحیّر، به سویش شتافت. گوشِ جانِ او، یارای شنیدنِ آن بانگِ نایِ خوش‌ثمر را داشت، بوی وفا را استشمام کرد و طعم شیرین و دلنشینِ آن را چشید.
در مقدمه دیوانش می‌خوانیم که ابتدا خود را نهیبی می‌زند، به دلیل غفلت از تصفیه و تزکیه قلب و نَفس. اما به‌ناگاه، ندایی که باید به یاری‌اش می‌آمد سرتاپای وجودش را فراگرفت. شرح این نهیب و ندا را چنین گوید: «در این مدت، قدمی در راه خدا نگذاشتی و دَمی به تصفیه قلب و تزکیه نَفس همت نگماشتی، غفلت تا کِی و معصیت تا چند؟ تلافیِ این خزان و مکافات این حِرمان به چه توان نمود؟ که ناگاه سروشِ توفیق به گوشِ هوشم ندا درداد که بقیه عمر را به خود پرداز و منظومه‌ای در مصائبِ شهسوارِ کشورِ اعجاز، آغاز»؛ گویی آن ندا نویددهنده این معنا بود که: بیا و در بزمِ باده مستانه ما حاضر شو؛ زیرا تو هم از آنِ ما و فداییِ مایی.
آن سروشِ توفیق چه زخمه‌ای بر سازِ جانِ فدایی زد؟ در گوشِ هوشِ فدایی چه سخن دراز کرد؟ او چه شنید که حاصل آن سرایشِ مقتلی منظوم در رثای حسین بن علی (ع) شد؟ او چه شنید که در طیِ نگارش آن مقتل، شبی در عالم رویا، خود را به همراه حبیب بن مظاهر در کارزار کربلا دید؟ و پس از بریده شدن سرهایشان توسط خصمِ نابکار، شهسوارِ کشورِ اعجاز خطاب به او فرمود: «تو فداییِ منی». نمی‌دانم چه بود؛ ولی هرچه بود تار و پود فدایی را درهم تنید. به راستی، رواست از ایشان بخواهیم:
مطربِ مهتاب‌رو، آنچه شنیدی بگو    ما همگان مَحرمیم، آنچه بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما، ای طربستان ما    در حـرمِ جانِ مـا، بر چه رسیدی بگو
                                                                                           مولانا

نگاهی به زندگی و آثار میرزا محمود فدایی
    میرزا محمود فدایی مازندرانی شاعر مرثیه‌سرای قرن سیزدهم هجری قمری (حدود 1200 تا 1280 هـ. ق) است که در روستای تَلاوک واقع در ناحیه فَریم (پَریم)، از توابع بخش دودانگه شهرستان ساری، پا به عرصه وجود نهاد. تاریخ شفاهی روستا چنین گوید که ایشان پس از اتمام دوران تحصیل در مکتب‌خانه روستا، وارد حوزه علمیه ساری شد و در نهایت، راه کربلا و نجف را در پیش گرفت و در همان‌جا، به درجه اجتهاد نائل شد.
بر حسبِ مقدمه دیوان، در حدود 40 سالگی، کار سرایش مقتل منظوم را آغاز کرد؛ مقتلی در قالب ترکیب‌بند به پیروی از محتشم کاشانی. اثر مکتوب ایشان را امروزه با نام «کلیّات سوگ‌نامه عاشوراییِ فدایی» می‌شناسیم، چراکه علاوه بر شرح وقایع عاشورا به شکل نظم (مقتل)، نوحه‌ها و مراثیِ نگارش یافته توسط فدایی نیز در آن دیده می‌شود.
اشعار ایشان از زمان سرایش تا حدود دهه 70 شمسی، در پیچ و خم تاریخ، به فراموشی سپرده شده بود، لکن جناب استاد دکتر فریدون اکبری شلدرّه، با همت 30ساله خود، این اثر فاخر را تصحیح و گردآوری کردند و اکنون در اختیار علاقه‌مندان قرار دارد.
ویژگی‌های منحصربه‌فرد دیوان فدایی را می‌توان چنین برشمرد: «اولین مقتل منظوم تاریخ ادبیات فارسی – بزرگ‌ترین اثر عاشورایی در سطح ملی - طولانی‌ترین ترکیب‌بند عاشورایی ادب فارسی (مقتل منظوم) - حدود 8‌هزار بیت عاشورایی (حدود 4هزار بیت مقتل منظوم و حدود 4هزار بیت نوحه و مراثی) - بلندترین قصیده عاشورایی با 6 بار تجدید مطلع و 314 بیت با ردیفِ تشنه».
روز یازدهم محرّمِ هر سال، زادگاه فدایی شاهد برگزاری مراسم تعزیه باشکوهی است که این مورد نیز از یادگاران ایشان به شمار می‌آید؛ مراسمی که در بین عموم مردم با نام «تعزیه روز یازدهم» شهرت دارد. بنیان‌گذار این تعزیه، بنا بر تاریخِ رواییِ روستا، شخصِ میرزا محمود بوده است. تعزیه، در زمان حیات ایشان، روز عاشورا برگزار می‌شد؛ اما به دلیل وفات فدایی در روز عاشورا (دهم محرّم)، اجرای تعزیه به روز بعد از آن (یازدهم محرّم) موکول شد و تا به امروز نیز به همین منوال، ادامه دارد. مراسم تعزیه روز یازدهم محرّم روستای تلاوک، در سال 1391، با شماره 580، در فهرست میراث فرهنگی ناملموس کشور، به ثبت رسید.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code