موضوعات
کرمانشاه

چادرهای لرزان زلزله‌زدگان

نویسنده: فاطمه کمانی کرمانشاه - خبرنگار
اینجا سرپل ذهاب است، همان شهری که در روزهای جنگ تحمیلی حسابی مقاومت کرد و مردم همه چیزشان را از دست دادند، سال ها طول کشید که آجر به آجر روی هم گذاشتند و دوباره سرپناه ساختند...
1396/09/05
اینجا سرپل ذهاب است، همان شهری که در روزهای جنگ تحمیلی حسابی مقاومت کرد و مردم همه چیزشان را از دست دادند، سال ها طول کشید که آجر به آجر روی هم گذاشتند و دوباره سرپناه ساختند. اما همه حاصل رنج این مردم، درست ساعت 21 و 48 دقیقه 21 آبان در مدت 20 ثانیه لرزید و از بین رفت، زمین ناآرام شد و بیش از 30 هزار خانه را در چند ثانیه خراب کرد.  حالا حدود 120 هزار نفر در شهر و روستا آواره شده اند، نه مغازه دارند نه حتی گوسفند و بزی که با آن زندگی خود را بچرخانند و خیلی حتی دیگر عزیزانشان را هم ندارند.
زلزله 7/3 ریشتری خانه های مردم 7 شهر و بیش از1900 روستای کرمانشاه را گرفت و اکنون همه دارایی این مردم چادرهای هلال احمر و مقداری نایلون است که روی آن کشیده اند تا از سرما و باران در امان بمانند.  اما نه چادر و نه نایلون در برابر بارندگی هایی که این چند روز آغاز شد هیچ مقاومتی ندارد، گاهی باد چادرها را به هوا بلند می کند و نایلون ها را که تمام سقف زندگی مردم آواره است به آسمان می برد.
روایت مردم از سیلاب و بارندگی دردناک است. زن هایی که هراسان نایلون ها را جابه‌جا می کنند تا حجم کمتری از وسایلشان خیس شود. مردها دور چادر سنگ می چینند تا باد چادر را بلند نکند. آنهایی که پیر هستند خود را زیر پتوهای اهدایی مردم قایم کرده اند تا سرما کمتر استخوانشان را بسوزاند. بچه ها اما هنوز در عالم کودکی خود هستند و گاهی کنار چادرهایی که در آب غوطه ور است با مقوا قایق می سازند و می خندند.

 این چادر معلول دارد
اسمش «ننه بهجت» است، قبل از زلزله با شوهر و پسر معلولش در روستای نرسیده به ازگله زندگی می کردند و با شیر دام دوغ و ماست و پنیر می زدند و خرج زندگی را در می آورند. زلزله هم خانه و 2 گاوش را گرفت و هم همسرش که تنها سرپرست او بود و حالا ننه بهجت مانده و پسر 22 ساله معلول.
سر به هوا جواب می دهد، تمرکزش را بر نجات پتوهایش گذاشته و به دلسردی می گوید: چرا وقتی قول کانکس می دهند به فکر دل مردم نیستند، امید داشتیم که قبل از سرما و باران کانکس بدهند، اما حالا ما مانده‌ایم و همین چادر و چند تکه نایلون که باد آن را پاره کرده است.  چند لحظه یک بار سراغ پسر معلولش که گوشه چادر افتاده می رود.
زیراندازش را کنارمی زند و دست می‌کشد که آب زیرش نرفته باشد و بعد ادامه می دهد: غلامرضا 22 ساله است و مادرزاد معلول بود، پدرش که بود او را تر و خشک می کرد، من که توان ندارم، کس دیگری هم ندارم، من مانده ام و همین فرزند علیل.
ننه بهجت می‌گوید: زنی که مثل من ناتوان و بی دست و پا باشد هیچ چیز عایدش نمی شود. ماشین‌های امدادی که می آیند تا من خودم را برسانم دیگر چیزی   نمانده، همه که مرد و پسر جوان دارند حسابی همه چیز بر می دارند و من باید دست خالی برگردم و به چشم های ناامید غلامرضا زل بزنم و بگویم مادر نگران نباش باز هم برایمان آب و غذا می رسد. ننه بهجت عقیده دارد: شکم را هرطور که باشد می توان سیر کرد، اما سرپناه چیز دیگری است.
مدام با نگرانی از گوشه چادر سرک می کشد که ببیند باران بند آمده یا نه و بعد با افسوس به چادرش بر می گردد و جای غلامرضای معلول را مرتب می کند.
 
همین 5 پتوی خیس خورده را داریم
خانواده «صیفوری»کنارخانه‌های مسکن مهر‌در چادر زندگی می‌کنند،‌تا چشمشان به اثاثی که هنوز در خانه نیمه آوار شده باقی مانده باشد. باران اینجا نمود بیشتری دارد. زمین تخت و خاکی است و سیلاب و گل راه افتاده و هیچ چیز جلوی آب باران و تگرگ را نمی گیرد.  حتی نایلون هم دیگر جوابگو نیست و آب وارد چادرهای مردم شده و هرچه که برایشان مانده بود، خیس کرده است. «مریم صیفوری» مادر این خانواده است و می گوید: 5 پتو برای 3 فرزندم از کمک های مردمی گرفتم و حالا باران به زیر چادر نفوذ کرده و همه پتوها خیس شده است.
چند موکت کف چادر داشتیم که آنها هم خیس شده و حتی جایی برای نشستن و خواب نداریم. بیرون هم باران با شدت می بارد و راهی نیست که بتوانم پتو و موکت ها را خشک کنم.
مادر خانواده 2 فرزند کوچکترش را تحویل یکی از همسایه ها داده که ماشین دارد تا شب را در ماشین او بخوابند و خودش و پدر خانواده بیرون چادر زیر نایلون ایستاده اند و برای پایان باران لحظه شماری می کنند. دیوار چادر به اندازه 20 سانتی متر از سطح زمین خیس است و بوی نم و سوز سرما درون چادر خانواده صیفوری را از بیرون چادر ناامن تر کرده است.
 
سقف آدم‌های اینجا شاخه نی است و نایلون
اینجا قسمت خروجی شهر سرپل به سمت قصرشیرین و ثلاث باباجانی است و خانه های این منطقه تخریب زیادی دارند. تعدادی زیادی از افراد بدون چادر هستند و با شاخه نی و نایلون برای خود سرپناه درست کرده‌اند که باد هر لحظه تلاش می کند سرپناه آنها را از جای بکند و با خود ببرد.  باد که شدید می شود همه می آیند و پایه های سرپناه را نگه می دارند تا از زمین کنده نشود و خانه دست سازشان از بین نرود. بچه ها از صدای فریاد و غوغایی که بین بزرگترها برپا است گریه می کنند و داد می زنند. باد می آید، موهای کودکان خیس است و از سرما گونه ها و نوک بینی هایشان سرخ شده، دور بچه ها پتو پیچیده اند و باران پتو را خیس کرده است.
یکی از بچه ها با گریه به مادرش گلایه می کند که باران از گوشه پتو وارد لباسش شده و سردش است.
مادر او را نزدیک چراغ والوری که به سختی خود را در برابر باد و باران نگه داشته و زرد می سوزد می برد، بچه باز گلایه می کند که هنوز سرد است، بخاری خانه را می خواهم و مادرش سکوت می کند. کودک دیگری از چادر بغلی خارج می شود و یک ژاکت گرم به او می دهد و می گوید: این ژاکت برادرم بود، دیگر پیش ما نیست که ژاکت را بپوشد، برای تو ... .
 
ازگله سرد است و گاز ندارد
«مشهدی مراد» صدایش می کنند و در گوشه ای از ورودی ازگله چادر زده است. درون چادرش یک هیتر برقی دارد و همسر و فرزندانش دور آن جمع شده اند. یک ظرف بزرگ حلبی در دست دارد و هراسان حرکت می کند. ما را که می بیند اول می پرسد: نمی دانید کجا نفت می دهند؟ بدون آنکه منتظر جواب بماند، ادامه می دهد: فقط یک چراغ والور داریم و یک هیتر برقی، هیتر جواب نمی دهد چون با هر باد برق برای نیم ساعت قطع می شود و ما در این سرمای استخوان سوز ازگله می مانیم. چراغ والور هم نفت تمام کرده و نمی توانیم روشنش کنیم.  مشهدی مراد بیان می کند: ازگله هنوز گاز کشی نشده و مردم ‌ نفتی برایشان باقی نمانده است. همه هرچه داشتند در این سرما سوزاندند و نمی دانم 2 روز دیگر که سرما شدیدتر شود تکلیف ما چیست. به هر کس که می رسد سراغ تانکر نفتکش را می گیرد، اینکه کی می آید و کی می رود، بعد هم ناامید به چادرش بر می‌گردد و به خانواده اش قول می‌دهد فردا صبح هرطور شده برایشان نفت گیر می آورد. هرچه پتو دارند باز کرده اند و دور خود پیچیده اند، صدای وزش باید از بیرون و صدای بارش تگرگ از روی سقف چادر می آید، مشهدی مراد زیپ چادر را تا آخر بالا می کشد و دیگر درون چادر را نمی بینیم.

   بچه ها از صدای رعد و برق می ترسند
اینجا روستایی نزدیک به خروجی سرپل ذهاب به سمت ازگله است. مردی با 2 کودکش در چادر زندگی می کند و زنش زیر آوار مانده است. آرام طوری که بچه هایش بیدارنشوند، می گوید: امشب که باران شدید است با خودم می گویم خدا می توانست شرایط را بدتر از همین بکند، مثلا اگر همان شب اول طوفان باران و تگرگ می آمد، دیگر هیچکس در روستا زنده نمی ماند و همین خرابه ها هم به‌خاطر باران روی سر مردم آوار می شد.  بعد ادامه می دهد: اگر آن‌شب همین قدر باران بود، چطور جنازه «زهرا» را از زیر خاک بیرون می کشیدیم؟ بدون برق، در تاریکی، در ظلمات، خدا آنچه که ما دیدیم برایتان نخواهد.  جوان است، اما در همین 2 هفته به اندازه 10 سال پیر شده و می گوید: بچه ها از صدای رعد و برق می‌ترسند و مدام بهانه مادرشان را می گیرند. آن شب صدای آوار شدن خانه و غرش زمین درست مثل رعد و برق بود و حالا هر بار که آسمان رعد و برق می زند بچه ها گریه می کنند و می ترسند این بار من هم مانند مادر از پیششان بروم. با سنگ گوشه های چادر را محکم می کند و ادامه می دهد: مردم کنار چادرها آبراهه درست کرده‌اند تا آب وارد چادر نشود اما فایده ندارد، زمین خاکی است و آب را به خود می کشد و داخل چادرها می فرستد. بعد هم با نهایت غصه می گوید: شاید برای خیلی از مردم باران نعمت است و دوست داشته باشند‌‌ قطره باران ‌ شب های سرد روی سقف خانه‌شان بچکد و کنار بخاری لم بدهند، اما یادتان باشد هیچوقت صدای چکیدن باران روی سقف چادر و وسط این بیابان مخروبه برای ما خوش نیست، بوی مرگ می دهد، بوی سرما، بوی آوارگی... .  هزاران چادر گوشه به گوشه برپاست، آب چادرها را محاصره کرده، مردم هراسانند و سردشان است. تگرگ مشت بر سقف چادرها می کوبد، باد صدای زوزه گرگ می دهد، برق قطع می شود و شهر دوباره خاموش است. انگار آن شب زلزله باز تکرار شده و درد نمی خواهد دست از سر این مردم آواره بردارد. چادرها روی آب شناور هستند و انگار به همه نایلون و سنگی که برای جلوگیری از ورود آب دور شان کشیده شده پوزخند می زنند و تا کمر خیس می شوند.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code