موضوعات
کرمانشاه

نگاهی‌به زندگی ادبی« وفای کرمانشاهی»

نویسنده: فرزانه کرمی کرمانشاه- خبرنگار
غزل در بین قالب های گوناگون شعری یکی از محبوب ترین قالب ها در میان شاعران کرمانشاهی است. تاریخ ادبیات این خطه از سرزمین ما لبریز از غزل هایی شیرین و نغز به2 زبان فارسی و کردی است....
1396/06/22
غزل در بین قالب های گوناگون شعری یکی از محبوب ترین قالب ها در میان شاعران کرمانشاهی است. تاریخ ادبیات این خطه از سرزمین ما لبریز از غزل هایی شیرین و نغز به2 زبان فارسی و کردی است.
در کرمانشاه غزل سرایان متعددی زیسته اند که برخی از آنها نام و نشانی کشوری دارند. یکی از این افراد که غزل های وی خطوط مرزی منطقه ای را شکسته و بر لب هموطنانمان در سراسر ایران جاری شده «وفای کرمانشاهی» است. «سید جلیل قریشی زاده» مشهور و متخلص به وفای کرمانشاهی فرزند سید کریم در سال 1314 در کرمانشاه به دنیا آمد.
خانواده او از اهالی شعر و ادب بودند. برادر بزرگش «سید بدرالدین قریشی زاده» مشهور به «فاخر» نیز به شعر و هنر و ادبیات عشق می ورزید و زیبا می سرود. وفا نیز از همان کودکی به شعر و محافل ادبی علاقه مند بود و همراه برادر در بسیاری از مجالس شعری شرکت می کرد. در سال 1340 با کمک برادر و تعدادی از دوستان و همراهان اقدام به تأسیس یک انجمن ادبی به نام «سخن» کرد. چیزی نگذشت که انجمن ادبی سخن به یکی از بزرگ‌ترین و موثرترین محافل ادبی استان تبدیل شد. بسیاری از شاعران شاخص و نام آور کرمانشاهی پرورده این انجمن هستند. وفا در اداره این انجمن به کار متفاوتی دست زد. وی ماهیانه تمام اشعار اعضای انجمن سخن را جمع آوری و در نشریه ای منتشر می کرد. مجموعه این نشریه گنجینه ای ارزشمند از برهه ای از تاریخ ادبیات معاصر کرمانشاه و منبعی گرانبها برای شناخت شاعران خصوصا غزلسرایان کرمانشاهی است. تبحر وفا در سرودن غزل بود و در این زمینه اشعاری بسیار زیبا از وی به جا مانده است. وی در کنار شاعری به تحقیق و پژوهش در آثار شاعران پرداخته و آثاری ارزشمندی تالیف کرده است. یکی از آثار او کتابی با عنوان «مرگ امید» است که مجموعه ای از غزل های «اسدالله عاطفی» را شامل می شود. اثر دیگری به نام «باغ ابریشم؛ غزل کرمانشاهان در قلمرو شعر امروز» دارد که مجموعه ای از غزل های شاعران معاصر کرمانشاهی است. از وفای کرمانشاهی یک اثر پژوهشی در باب شاهنامه نیز به یادگار مانده است که « کند و کاوی در پاره ای از واژه های شاهنامه» نام دارد. وی همچنین صاحب چندین مقاله در حوزه شعر و ادبیات است که در نشریات مختلف منتشر شده است. وفا از سال 67 به کرج مهاجرت کرد و در آنجا به ادامه فعالیت های هنری و ادبی خود پرداخت. این شاعر خوب و غزل سرای نامی کرمانشاهی در سوم دی ماه 1392 دور از زادگاه خویش درگذشت.
در «زندگی نامه بزرگان کرمانشاه» اثر استاد «فرشید یوسفی» به نقل از «میرجلال الدین کزازی» آمده است: وفا از سخنوران پیشکسوت و نیکنام کرمانشاهی شمرده می شود. او دستی توانا در غزل داشت و غزل را استادانه به کار می گرفت و می سرود و خود آن را غزل حماسه می نامید. وی غزل حماسه را سروده ای می دانست که پیکره تغزلی دارد اما در ساختار واژگانی بیشتر به چامه یا قصیده می ماند. زمینه سروده های قریشی زاده تا آنجا که من با آن آشنایی دارم هم مبین تاریخ و فرهنگ ایران بود و دلبستگی به ایران زمین و هم گاهی از ساختاری انتقادی بهره داشت. در سالیان فرجامین زندگی سخت به شاهنامه دلبسته بود و نتیجه این دلبستگی کتابی ارزنده با عنوان کند و کاو در پاره ای از واژگان شاهنامه است. وفا سخنوری بالا مقام و درویش کیش بود.
در اینجا 2 غزل از مشهورترین آثار این شاعر کرمانشاهی آمده است تا خواننده با شعر او و سبک سرایشش بیشتر و بهتر آشنا شود. تبحر وفا در به کارگیری واژگان و بهره بردن از صنایع گوناگون لفظی و معنوی در این 2 غزل زیبا به خوبی مشهود است.

غزل اول
بانگ سحری از تب تنبور برآمد    عشق آتش سرکش شد و از طور برآمد
رندانه زدی قصه هجرانی ما را    مستانه به رقص عاشق مهجور برآمد
نزدیکی جان هاست به هم نغمه تنبور    با طرز تو فریاد دل از دور برآمد
شور طرب انگیز هنر مستی جان شد    از هستی ظلمت زده ام نور برآمد
غوغای طرب سوز غم این دل پر درد    آهی شد و از سینه رنجور برآمد
آتش به همه هستی این بی خبران زد    سرخ آه غمی کز لب منصور برآمد
ساز تو غم آواز مرا زمزمه می کرد....    فریاد دل از ناله تنبور برآمد
مست می ساز تو سر از پای ندانست    ساقی همه شب می زد و مخمور برآمد
از نغمه تنبور خلیل آتش نمرود    خاموش شد و غنچه مستور برآمد
خورشید خروشید و رخ از پرده به در کرد    خم خانه خراب از شب دیجور برآمد
دف عربده جو در صف رندان قلندر    از سینه تنبور مگر شور برآمد
ساز تو مرا نای قفس گیر نفس شد    گلبانگ غزل شکوه چنان صور برآمد
تنبور تو و شعر وفا کرد قیامت    هر مرده ماتم زده از گور برآمد

غزل دوم
با گران گوشان در خود مرده گفتم رازها    وا نشد لب از کسی با شعله آوازها
داغ درد عشق می سوزد لب فریاد شور    پاره شد از گرمی مضراب سیم سازها
هم سرایان خروش آواز را پیغام ده    دم فروبستند از فریادها دم سازها
دوست هم تن زد مرا گاهی اگر همراز بود    مُرد در بال و پرم از بی کسی پروازها
خار می روید ز بذر کینه تردامنان    نیست دیگر در گل از بهاران نازها
سنگ راه رفتنم هرگز نشد موی سپید    از گذشت عمر دید آیینه ام پردازها
با هجوم نیزه تهمت نهنگم شد شکار    ریخت دیگر ترس جاشوها ز طوفان تازها
خنجر دشمن به دست دوست پهلویم دری    وه چه بد گل کرد این پایان آن آغازها
روبه رو دم بر نمی آرند و با نامردمی    می زند از پشت خنجرها به ما همرازها



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code