موضوعات
همدان

مهمانان ناخوانده در شهریور 1320

نویسنده: مهدی به‌خیال نویسنده و پژوهشگر
ناهید شریفی‌امینا فرزند اکبر شریفی‌امینا (صاحب‌امتیاز هفته‌نامه‌ الوند) در سال 1316 در همدان به دنیا آمد. وی پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی در 20 سالگی همدان را به مقصد تهران ترک کرد و پس از آن به واشینگتن (آمریکا) رفت....
1396/09/11
ناهید شریفی‌امینا فرزند اکبر شریفی‌امینا (صاحب‌امتیاز هفته‌نامه‌ الوند) در سال 1316 در همدان به دنیا آمد. وی پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی در 20 سالگی همدان را به مقصد تهران ترک کرد و پس از آن به واشینگتن (آمریکا) رفت. او در این مدت توانست با نثری فصیح آثاری از جمله گلابتون بر دیبا، مردم... و مابقی قضایا، هفت داستان کوتاه و بی‌بِبِله‌ها را منتشر کند. شریفی‌امینا در همه این سال‌ها از ینگه‌دنیا به روزگار همدان چشم دوخت و تغییر و تحولات را هوشیارانه به نظاره نشست. از این‌ رو با ایشان در سال جاری گفت‌وگو یی درباره سال‌های دور کردم؛ که چاشنی آن خاطره بود و تاریخ. در این بخش از «همدان در خاطرات» مختصری از آن گفت‌وگو درج می‌شود.

شهریور 1320
... و اما آنچه خودم از گذشته‌های همدان به خاطر دارم؛ قدیمی‌ترینش مربوط به ‌روز ششم شهریور 1320 است که براتعلی کشیکچی جولان سراسیمه آمد سر حیاط ما داد زد «بالونا دارن بام می‌ریزن برین سیزان». این را گفت و بدون توضیح دیگری به همان سراسیمگی که آمده بود رفت تا این پیغام را به ساکنان خانه‌های دیگر هم برساند. این نکته هم شاید در این دوره عجیب بنماید که در خانه ما که بیرونی پدربزرگم بوده همیشه باز بود. نه‌تنها در خانه ما که در خانه خیلی‌های دیگر همین‌طور بود.  حوالی ظهر بود. همه به ‌جز مردها که خانه نبودند جمع شدند توی زیرزمین خانه ما. مادربزرگِ پدرم که به او «خاتونی» می‌گفتیم نشسته بود وسط زیرزمین و بقیه نشسته بودند دور و برش. خاتونی قرآنی را با یک دست روی سرش نگه ‌داشته بود و کف دست دیگرش را به‌ سوی طاق ضربی زیرزمین گرفته بود و داشت یک‌چیزهایی می‌گفت که برای من چهار سال و نیمه نامفهوم بود. گاه‌گاهی هم که می‌خواست اشکش را با دسته چارقد ململ سفیدش پاک کند، از آن دستی که کف آن را رو به طاق زیرزمین گرفته بود استفاده می‌کرد. ما هنوز برق نداشتیم. با همه کم سن و سالی‌ام در فضای نیمه‌تاریک زیرزمین وحشت و اضطراب را در سیمای آنها که دور و بر خاتونی نشسته بودند و کف دست‌هایشان را رو به طاق زیرزمین گرفته بودند احساس می‌کردم. نمی‌دانستم چرا بزرگ‌ترها از آنچه براتعلی گفته بود این‌جور وحشت کرده بودند. بعد پدرم و عموها و دایی‌هایم آمدند خانه. آنها سر سفره ناهار از بمباران محله دوگوران در ساعات اولیه صبح و خراب شدن تعدادی خانه و کشته شدن اهالی آن خانه‌ها حرف می‌زدند و شایعاتی را هم که هریک جداگانه در نقاط مختلف شهر شنیده بودند برای هم نقل می‌کردند. شایعاتی مبنی بر ادامه بمباران در روزهای آینده. فردایش با عجله بار و بندیل را بستیم و گروهی رفتیم گنجنامه چادر زدیم. گنجنامه در آن زمان یک جاده مال‌رو داشت که از عباس‌آباد تا آنجا را باید برای حمل بار و بندیلمان و انتقال بچه‌ها و اشخاص مسن که قادر به پیاده‌روی نبودند قاطر کرایه می‌کردیم. این تصمیم بسیار سریع اتخاذ شده بود و باید کمبودها ظرف روزهای آینده تأمین می‌شد. خانواده پنج‌ نفری خودمان به ‌اضافه مادربزرگ و عموها و عمه‌ها و دایی‌ها و خانواده‌هایشان و سه تا مستخدم، جمعاً می‌شدیم بیست نفر. لازم به ذکر است که همه ما در خانه‌های به هم چسبیده‌ای که به‌ وسیله درهایی به هم راه داشت زندگی می‌کردیم. به‌ جز ما که بیست نفر بودیم، پنج شش خانواده دیگر هم از دوستان مشترک پدرم و دایی بزرگم با خانواده‌هایشان آنجا بودند. بعد از یک هفته که به شهر برگشتیم باز هم سر سفره ناهار شنیدم که پدرم و عموها و دایی‌هایم از نظامی‌های خارجی که در شهر رفت‌وآمد می‌کنند حرف می‌زنند. اولش گفتند پانزده نفر بر اثر بمباران کشته و تعدادی هم زخمی شده‌اند. اما همسر من (محمدطاهر معیری متولد 1300-فرهنگی )که در آن زمان فارغ‌التحصیل دانشسرای مقدماتی بود ولی بنا بر دلایلی در دبیرستان ریاضی درس می‌داد، می‌گوید: «تابستان 1320 من می‌رفتم شعبه 3 سجل و احوال، برای رئیس این شعبه ـ‌که از وابستگان دور سببی‌ام بودـ به نام آسید مهدی خان سیاهپوش کار می‌کردم که روزی 3 قران به من می‌داد. شعبه 3 مهم‌ترین شعبه اداره سجل و احوال بود که هم برای نوزادان سجل می‌داد و هم سجل متوفیان را باطل می‌کرد. یک شیخ محمودی بود که مأمور اداره ثبت در اهل قبور بود، هر دو سه روز یک‌بار با تعدادی سجل می‌آمد شعبه 3 سجل‌ها را می‌داد به من که باطلشان کنم و نام صاحب شناسنامه‌ها را در دفتر متوفیات ثبت کنم. بعد از بمباران شاید بیست‌وپنج تا سجل باطل کردم که علت فوت صاحبانشان را نوشته بودند «به ضرب بام». اینها به ‌جز آنهایی بودند که در دم کشته‌ شده بودند و از مجروحان بمباران بودند.

روایت‌های سر سفره
بله، چهار سال و نیمه بودم که با واژه‌های بمباران، جنگ، اشغال و متفقین آشنا شدم. رفته‌رفته به روایت‌های سر سفره ناهار علاقه‌مند شدم و آنها را به‌ دقت گوش می‌دادم. هنوز دست چپ و راستم را نشناخته بودم که دیدم چرچیل و هیتلر و استالین و روزولت و آچسن و دالس و مولوتوف و کلی آدم‌های دیگر را می‌شناسم و می‌دانم چه کاره‌اند!
اوایل انگلیسی‌ها و سربازان هندی روایت‌های سر سفره ناهار را به خود اختصاص داده بودند. ولی بعد که آمریکایی‌ها در بیست کیلومتری شمال شهر یک کمپ نظامی برای خودشان ساختند روایت‌ها بیشتر دور و بر آنها می‌چرخید. این مهمانان ناخوانده وسط خیابان شورین و عباس‌آباد را برای آمدورفت خودشان قیر‌ریزی کردند که این آسفالت سرهم‌بندی شده شامل همه عرض سواره‌رو هم نبود. دو سوی این آسفالت موقتی خاکی بود که تابستان و بهار رفتگران شهرداری را موظف کرده بودند روی شانه‌های خاکی سواره‌رو آب بپاشند. رفتگران با دولچه‌های آبی که از نهرهای دو طرف سواره‌رو پرشان می‌کردند، عصر به عصر روی شانه‌های خاکی خیابان آب می‌پاشیدند. کمپ انگلیسی‌ها که به یو. کِی. سی. سی. معروف بود در جنوب شرقی شهر واقع شده بود. (1)
در آن بحران گرانی و اوضاع بد اقتصادی، تعدادی از همدانی‌ها هم در یو. کی. سی. سی. برای رانندگی، بنایی، آشپزی و کارهایی از این قبیل استخدام شده بودند.

مشکلات معیشتی
با اشغال همدان مشکلات معیشتی مردم هم آغاز شد. بزرگ‌ترین این مشکلات قوت غالب مردم یعنی نان بود. تولیدکنندگان غله که در واقع ملاکان روستاها بودند، موظف شده بودند غله‌هایشان را به قیمت نازلی به اداره غله بفروشند. اداره غله زیر نظر مستقیم سیمون یا سایمون بود. او رئیس انگلیسی کارخانه فرش همدان بود. همدان و همدانی‌ها را بهتر از هرکسی می‌شناخت، فارسی می‌دانست و صد البته که خبرچین‌هایی هم داشت. سیمون بعد از ورود انگلیسی‌ها به همدان به ارتش کشورش پیوست و ملبس به اُونیفورم ارتش انگلیس شد و با قلدری گندم و جو صاحبان غله را در ازای بهایی ناچیز از آنها می‌خرید. خودش می‌گفت این گندم و جو ضمیمه همه گندم و جوهایی می‌شود که قرار است به اتحاد جماهیر شوروی ارسال شود در حالی‌که شایع بود این گندم‌ها و جوها را می‌فرستد به انبارهای غله‌ای که انگلیسی‌ها در خوزستان داشتند تا با کشتی به انگلیس حمل شود. رئیس اداره غله در واقع او بود نه آن‌ کسی که دولت به این سِمَت منصوبش کرده بود. سیمون برای نانوایی‌های شهر سهمیه قرار داده بود. آردی که به نانوایی‌ها می‌داد درصد ناچیزی آرد گندم و جو داشت. بقیه‌اش آرد چاودار و آشغال‌های ته سیلوهای اداره غله بود که پر از شن و کاه بود. شنیده بودم که وقتی توی آبگوشت تلیتش می‌کردند، کاهش می‌ماند روی آبگوشت و خاک و شنش توی کاسه ته‌نشین می‌شد. به همین دلیل مردم به آن می‌گفتند کاهگل تازه همین کاهگل هم جیره‌بندی بود. سر ظهر و اول مغرب دم در دکان نانوایی‌ها غلغله بود. قیمت سایر اقلام خوراکی هم چند برابر شده بود مانند قند که شده بود یک‌من 50 تومان و دولت مجبور شد قند و شکر را هم جیره‌بندی کند. برای دریافت جیره‌ها دولت کوپن داده بود دست مردم، ولی نظارت دقیق و حساب‌شده‌ای در امر توزیع وجود نداشت و کسانی که عامل فروش اجناس کوپنی بودند از این بلبشو سوء‌استفاده‌ها کردند و مال اندوختند که مردم به آنها می‌گفتند حاجی کوپنی.
 (1): مخفف
united Kingdom and Colonies Camp



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code