موضوعات
همدان

سفر به همدان از گردنه برفی اسدآباد

نویسنده: فرزاد سپهر خبرنگار -همدان
ویتا سکویل‌وست شاعر و نویسنده به دلیل شغل همسرش در پایان پادشاهی احمدشاه قاجار و جشن پادشاهی رضاشاه به ایران آمد و از نقاطی در ایران عکس گرفت و نتیجه مشاهدات خود را در کتابی با نام «مسافر تهران» منتشر کرد....
1396/07/17
ویتا سکویل‌وست شاعر و نویسنده به دلیل شغل همسرش در پایان پادشاهی احمدشاه قاجار و جشن پادشاهی رضاشاه به ایران آمد و از نقاطی در ایران عکس گرفت و نتیجه مشاهدات خود را در کتابی با نام «مسافر تهران» منتشر کرد. او همچنین روزنامه‌نگار موفق و پرکاری بود که نوشته‌هایش را در جراید انگلیس چاپ می‌کرد. سکویل‌وست اولین بار در سال ۱۹۲۷ برای حماسه روستایی، سرزمین و بار دوم در سال ۱۹۳۳ برای مجموعه‌ شعرهایش برنده جایزه هاثورندن شد.
به دلیل سفر سکویل‌وست همزمان با تحولات مهم سیاسی به ایران، سفرنامه او یکی از مهم‌ترین سفرنامه‌ها در توصیف ایران در اواخر عهد قاجار و شروع سلطنت پهلوی است.
این جهانگرد بریتانیایی در سفرش به همدان عکس‌هایی از کوچه و بازار ثبت کرد. عکسی از نعل‌بندی در بازار همدان یکی از مشهورترین این عکس‌هاست. یک عکس دیگر نیز از بازار و مردم عبوری گرفته شده که به نام سکویل‌وست ثبت شده است. این 2 عکس می‌تواند جنبه‌هایی از نوع پوشش مردم همدان، شناخت‌ بخش‌هایی از بازار و نوع کسب‌وکار در آن زمان را به ما نشان دهد.
کتاب «مسافر تهران» با ترجمه دکتر مهران توکلی را انتشارات فرزانِ روز در سال 1375 منتشر کرده است. بخش‌هایی از این سفرنامه را در ادامه می‌خوانید که به شرح سفر به همدان از راه گردنه اسدآباد اختصاص دارد. به دلیل آنکه سفر در فصل زمستان انجام شده نویسنده درباره گردنه پربرف اسدآباد شرح داده است.

زندگی‌نوشت نویسنده
ویتا سکویل‌وست، شاعر و نویسنده بریتانیایی، در سال 1913 میلادی با سِر هارولد نیکلسون ازدواج کرد و به خاطر شغل همسرش در سال 1925 میلادی برابر با 1304 خورشیدی یعنی در آستانه عزل احمدشاه قاجار از سلطنت و شروع سلطنت رضاشاه پهلوی به ایران آمد. سِر هارولد ویلسون همسر سکویل‌وست خود از خانواده‌های اشرافی انگلیس بود که در سال 1909 میلادی به وزارت خارجه این کشور رفت و در سال 1925 میلادی به عنوان کنسول انگلیس به تهران فرستاده شد. پس از آن سکویل همراه همسرش به ایران آمد و حتی در مراسم تاجگذاری رضاشاه نیز حضور داشت، اما پس از چندی به کشور خود بازگشت و تا پایان یافتن مأموریت 2 ساله همسرش یک بار دیگر نیز به ایران آمد. سکویل‌وست همچنین به طراحی باغ موسوم به باغ ‌انگلیسی معروف است.

در راه همدان با عبور از گردنه پر برف اسدآباد
از این و آن شنیده بودیم که از وضع جاده چنین می‌گفتند: دیشب یک خودرو با تأخیر بسیار رسیده ولی پس از آن گویا وضع دگرگون شده. برف تازه‌ای که بر بلندی‌ها باریده گویا راه‌بندان کرده. عملا به اتومبیلی هم برنخوردیم که از اسدآباد بیاید. پس جز حدس و گمان کاری از ما ساخته نبود. اندکی نگران شده بودیم اما نمی‌توانستیم در پای گردنه درنگ کنیم. پس به راه افتادیم. سربالایی هرچه تیزتر می‌شد و پیچ‌ها هرچه تندتر. سرانجام به برف رسیدیم و چرخ‌ها در گل فرورفتن را آغاز کردند. باز هم بالا و بالاتر رفتیم. در این هنگام برف همه‌جا را پوشانیده بود و فقط جاده سیاه بود و گل‌آلود. پهنه‌های برف سفید بود و جاده سیاه با پیچ و تاب‌هایش که گاری‌ها بر آن پراکنده بود. در برخورد با هوا از پهلوی اسب‌ها بخار برمی‌خاست. در این هنگام برف انباشته در 2 کناره جاده بارویی واقعی ساخته بود. جاده همانند دالانی شده بود میان 2 دیوار برفی به بلندی 6 متر که از سقف اتومبیل بس فراتر می‌رفت.
گروه‌های کارگران برای گشودن راه دست به کار بودند، با عینک سیاه بر چشم و شال گردن جلوی دهان، پاروهای بزرگ خود را به کار انداخته بودند. لباس ژنده رنگین این کارگران و این ابزارهای ابتدایی که دسته‌های بلندشان همچون خطوط سیاه بر برف دیده می‌شد آنها را همانند دهقانانی می‌کرد که در انقلاب فرانسه سلاح به دست گرفته بودند.
گفته می‌شد 3 هزار نفر را به کار گمارده‌اند تا راه را بر کامیون‌هایی که گندم به تهران می‌بردند بگشایند تا تهران از قحطی نجات یابد.

گذشتن از گردنه و رسیدن به دشت همدان
ما آرام‌آرام در میان 2 دیواره برف به پیش می‌رفتیم، سرما فزونی می‌گرفت تا اینکه سرانجام از قله که بلندی آن بیش از 3 هزار متر بود، گذشتیم. در آنجا درست در یک حصار برفی بودیم و فراروی ما دشت پهناوری گسترده یکپارچه پوشیده از برف بود. اما وقتی به راه سپرده می‌نگریستیم دشتی می‌دیدیم قهوه‌ای‌رنگ که جاده همچون روبانی آن را بریده بود، چنانکه در قلب زمستان گمان می‌بردی که تابستان را در آن پایین می‌بینی. یک‌ بار دیگر چنین حس می‌کردم که در بلندی مانده‌ایم زیرا بسیار اندک در سراشیب راندیم.
به همدان که رسیدیم صنوبرها پا در برف داشتند و در شهر از گرگ‌ها داستان‌ها دهان به دهان نقل می‌شد.

رسیدن به شهر قدیمی اکباتان
اکنون ما در شهر قدیمی اکباتان بودیم و بر جای اسکندر و داریوش به راه خود ادامه می‌دادیم. من دشت سفید و یکنواختی را به یاد می‌آورم و گردنه دیگری را به نام آوه (آوج) که هر چند کمتر خطرناک است، باد سوزنده‌ای که زوزه‌کشان جارویش می‌کند، نامطبوع است. رفته‌رفته از بلندی‌ها پایین آمدیم و هوا رو به اعتدال می‌رفت. زمین از نو نمایان شد با لکه‌های برف که اینجا و آنجا نمایان می‌شد و جاده‌ای که از لابه‌لای درختان پسته می‌گذشت ما را به قزوین برد.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code